هنر و انديشه

پيك

                         

بهار می آيد

گل هم می آيد

اما او ديگر نه!

 

 

مشهورترين ترانه بهاری را او خواند. شايد هم معروف ترين ترانه نوروزی را. "گل اومد، بهاراومد، من ازتو دورم..."

15 نوروز ايران، با ترانه او يا آغاز شد و يا ادامه يافت: 41 تا 56

برای يك دهه كامل و شايد هم بيشتر، بی رقيب ترين خواننده شاد ايران- به سبك خود- بود. در سال های غمگين پس از 28 مرداد، اگر با "مرا ببوس" می گريستند، با صدای پوران از غم فاصله می گرفتند. سالهايی كه زندان های قصر و قزل قلعه پر بود و در زندان زرهی گوشت و پوست و ايمان زير تازيانه.

پوران در دهه 1330 مشهورترين خواننده روز ايران شد و در دهه 40 نيز اين شهرت را برای خود حفظ كرد. او این راه بلند را خیلی کوتاه طی کرد. از سال 1330 خواند و از سال1331 با نام مستعار "بانو ناشناس"وارد رادیو ایران. بخت و استعداد خود را در چند فیلم هم آزمایش کرد، از جمله فیلم "اول هیکل". بدرستی، كس ندانست چرا از شوهرش"شاپوری” ويلونيستی كه آهنگساز ترانه های او نيز بود جدا شد، اما با روشن زاده تا آخرين لحظات مرگ ناگهانی اش ماند. در سال 1330 با شاپوری ازواج کرده بود و ازدواج دوم را در سال 1338. وقتی روشن زاده، مفسر خوش صدای ورزش ايران خواست درباره همسر از كف رفته اش چيزی بگويد، بغض راه گلويش را بست.

"چيزی بگو! پيش از آنكه در اشك غرقه شوم!"

نه "شاپوری” از آن جدائی سخنی به گلايه گفت و نه "پوران" از شاپوری سخنی به بدگوئی. مجلات هفتگی برای سرگرمی خوانندگان كنجكاوشان بارها خيزبرداشتند ولی آن دو به دام نيفتادند.

همه آنچه در دو دهه 30 و 40 و نيم دهه 50 گذشت با هم گره خورده بود. شعرشاملو نيز با همه حوادث اين دوران.

كمتر می شد حدس زد پوران روزی از فيلتر تنگ برنامه گل ها نيز عبور كند و صدايش برای گلها ضبط شود، كه شد!

آنها كه دستی توانا در ترانه سرائی و آهنگسازی داشتند و دارند، هركجا از خاطرات خود گفته و نوشته اند، وقتی به پوران رسيده اند بدون لحظه ای ترديد از استعداد كم نظير او برای اجرای تصنيف و ترانه، گوش تيز او برای گرفتن سيلاب های ترانه و آهنگ و آشنائی كامل او به "ضربآهنگ" ها ياد كرده اند. ريتم را خوب می شناخت و استادانه نيز مراعات می كرد.

از او كه در آغاز دهه 60 گرفتار بيماری بی درمان سرطان شد و برای بستن چشم بر جهان، خود را به ايران رساند تا در وطن به خاك سپرده شود، اجرای ترانه های بسياری باقی مانده است، اما حيف است اگراز ترانه ای ياد نشود كه می گويند تا آخرين دورانی كه هنوز می توانست زمزمه كند، هرگاه می شد و می خواست آن را با نفسی که بیرون می آمد و کوتاه بود زمزمه می كرد:

چشمای من میل به گریه داره

می خواد بباره

دل نمی دونی که چه حالی داره

چه حالی داره

غصه بجز گریه دوا نداره

خدا نداره

***

هرچی تو دنيا غمه

مال منه

روزی هزاربار

دل من ميشكنه

...

دل ديگه او طاقتا رو

نداره

خدا، نداره

پشت سرهم

داره بد می آره

خدا می آره

...

از اين اجرا، می گويند ضبطی وجود دارد كه پوران ديگر نفس خواندن بلند آن را ندارد، اما چنان مسلط آن را می خواند كه به گله ای آهنگين می ماند.

  
 
                      بازگشت به صفحه اول
Internet
Explorer 5

 

ی